دیگه چیزی نمونده تمام این سال هایی که زندگی کردم رو بالا بیارم.

از تعالیم جغد

آن‌گاه که با من چون شبح رفتار می‌کنی
 شبح می‌شوم
و غم‌های تو از من عبور می‌کنند
همچون اتومبیلی که از سایه می‌گذرد
آن را می‌درد و ترکش می‌کند
 بی‌آنکه ردّی بر جای بگذارد
        یا خاطره‌ای..
پایان‌ها اینچنین خویشتن را می‌نویسند
  در قصه‌های عشق من

دل من میخی بر دیوار نیست
که کاغذپاره‌های عشق را بر آن بیاویزی
و چون دلت خواست آن را جدا کنی
ای دوست! خاطره در برابر خاطره
نسیان در برابر نسیان
و آغازگر ستمگرترست
این است حکمت جغد
 
 
(غادة السمان)

چون ندارم با خلایق الفتی...

 

جه لباس خوشگلی!!! چه کیف با مزه ای! چه ساعت قشنگی!

مکالمه ی امروز دو نفر با هم.

داشتم فکر می کردم اگه تو این وضعیت یه نفر این حرفا رو به من بزنه همون جا اون شیء قشنگ مورد نظر رو تیکه تیکه اش  می کنم!

دقیقا همین کارو می کنم.من که مصداق بارز "خلق پندارند ما دیوانه ایم" هستم. بذار مطمئن شن.بذار از کشف تا زه شون خوشحال شن یا خوشحال تر بشن از اینکه سالمن!!!!

کاش یه ذره فکرمون قشنگ بود یا نه! به این زشتی نبود.چقدر خوبه فکرای آدما پیدا نیست.اون وقت دنیا از این چیزی که هست وحشتناک تر می شد.شاید جوری که نشه دیگه زندگی کرد. کاش همه ی دردامون.....

باز تو اون وضعیتی ام که اگه یه نفر اومد نشست کنارم اگه یه غریبه ازم ساعت پرسید اگه کسی حتی بهم نگاه کرد به نظرم بدترین توهین بهم شده. وای اگه یکی خیلی بهم نزدیک شه و اندازه ی یه دست دادن ساده لمسم کنه.

بذار همه از اینکه سالمن خوشحال باشن.

از حادثه می آیی

لبخند تو خوانا نیست

پایان سکوت تو

آغاز پریشانی ست

 

 

(یغما گلرویی)

من رام شدم و منتظر

 

 

 تا دنیا رام شه!

 

 

اما ...

 از این به بعد هیشکی هیچ حقی نداره

من توانشو دارم که بی نهایت بی رحم باشم!

خدایا !!!

می شه بغلم کنی؟

صبح شد.

بازم نخوابیدم٬ این روشنایی دم صبح... باز عذاب وجدان!

نمی تونم بخوابم شبا٬حتی وقتی از شدت خستگی نمی تونم تکون بخورم. اگه خوابیدم هم ۱۰۰٪ بیدار می شم٬ یکی دو ساعت بعد...

بعد دوباره دنیای خودم شروع می شه...دوستش دارم٬ خودم دوستش دارم چون مازوخیستم ولی بقیه نه.

اونا دوست دارن گاهی هم بهشون سر بزنم٬ دوست دارن گاهی وقتا منو ببینن. اما فقط کافیه ۵ دقیقه (۵ دقیقه ی آدما...برا من یه ساله)

اونجا باشم تا همه چیز خراب شه.

 

                                       . . .

 

چقدر به نظرم امشب نزدیک  شدی! چقدر از دیدنت خوشحال شدم.

چرا کج وایسادی عزیزم؟ مگه من غیر از تو کیو دارم تو این شبا؟

صاف وایسا! صاف وایسا بذار کمکت کنم...

داره صدای پا می آد .  نمی خوام.   نمی ذارم کسی این تنهاییمونو ازمون بگیره. می دونی چی می گم؟ صبح همینش بده. همه بیدار می شن برن سر کار. منم بیدارم؟  گوش کن ... صدای زنگ ساعت می آد. نباید بفهمن بیداریم می دونی؟

چرا خاموشش نمی کنن؟

آخ! ببخشید حواسم به بقیه تون نبود. دو سه تاتون بام می آین تو تخت؟  راستش...تنهایی می ترسم می دونین که؟ فقط شمایین که می تونین نذارین تنها باشم آخه جنس این تنهایی رو فقط شماها می فهمین. از خودم٬ از افکارم می ترسم. وقتی تنها باشن می رن جاهای خطرناک. جاهی خیلی خیلی خطرناک. می تونین کمکم کنین مگه نه؟

خیلی با مزه این! الان فهمیدم بعضیاتون دخترین بعضیاتون پسر. بعضیاتون مریضین. فکر کردم چندتاتون باهام قهر کردین ولی دیدم نه. شماها بهتر از همه می فهمین چه وضعی دارم.

خیلی خوشحالم که دارمتون. شما هم خوشحالین؟

 

 

                        . . . 

 

من...تقویم ندارم. امروز یه کار دارم بیرون از خونه (عجیبه برام بعد از چند وقت... یه کار بیرون از خونه٬ شاید واسه دلخوشی اطرافیان که فکر کنن هنوز می تونم حداقل چند کلمه  حرف بزنم مثه آدم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!).

خب... ولی تقویم ندارم (یعنی این قدر خوشبختم؟)

باید زمان و ساعت مشخص کنم ولی نمی دونم کی ه؟ نمی دونم چی بگم؟

بشون بگم نمی دونم امروز کی ه؟ چه ساعتیه؟ باور می کنن؟

می فهمن این تنها خوشبختیه منه الان؟

آخه تقویم ندارم.

 

 

                                         . . .

 

با توام ! داری خیلی چیزا رو از دست می دی. می فهمی؟

 

 

 

                         . . .

 

 

می گم راستی! چی میشه آدما خوابشون می گیره؟ یعنی چه اتفاقی می افته؟ چه حسی داره؟ یادم رفته.

چی می شه گرسنه می شن؟ چی می شه می خندن؟ دقیقا چه اتفاقی می افته؟

 

 

                                     . . .

 

 

نمی خوای تمومش کنی؟

                                      

 

              

 

 

                                      

وقتی می گوییم چیزی منهای چیزی یعنی چی؟ به فرض یک چیزهایی این جاست یک چیزهای دیگری هم آن جا. ما که نمی توانیم چیزهایی که آن جا هستند از چیزهایی که این جا هستند کم کنیم! مگر آن که اول همه را یک جایی جمع کنیم که خودش می شود یک چیزهای دیگری. بعد آن هایی را که می خواهیم کم شود٬کم کنیم. که تازه می شود همان چیزهای قبلی!

خب این چه کاری است؟

پس اگر چیزهایی یک جا نباشند٬ممکن نیست بشود آن ها را از هم کم کرد. پس فقط یک راه می ماند٬ مجبوریم جمع شان کنیم.

 

ها کردن (پیمان هوشمند زاده)

مطمئنم اگه یه نفر از نسل دراکولا ها باقی مونده باشه اون یه نفر منم!

گاهی وقتا از خودم می ترسم!